
دو شعر زيبا از ويكتور خارا
شعر کبوتری است در جستجوی آشیانه
رها می شود و بال می گشاید تا پرواز کند ،
پرواز
آواز من آوازی است آزاد و رها
که ایثار می کند به آن که به پا خاسته است
به آن کسی که قصد پرواز به بلندای جاودانگی دارد
آواز من زنجیری است که نه بدایتی دارد ونه نهایتی
درآواز من تمام مردم را خواهی یافت
چرا که آواز کبوتری است که برای رسیدن به دریا پرواز می کند
رها می شود و بالهایش را می گشاید تا پرواز کند.
**************************************************
پرسش من این است :
«هرگز به فکرتان رسیده است که این سرزمین مال ماست»
مال کسی است که بخش بزرگی ازآن را دراختیار دارد
پرسش من این است:
"هرگز به فکرتان رسیده است دست هایی که دراین سرزمین کار می کنند مال ماست "
وحاصل آن نیز مال ماست
حصارها را ویران کن آنها را درهم بکوب
این سرزمین مال ماست
به پدرو ماریا ، به خوان خوزه
اگر آوازم کسی را آزار می دهد
اگر کسی باشد که تحمل شنیدن آوازم را نداشته باشد
اطمینان داشته باشید که او یک یانکی است
یا یک مالک و فئودال بزرگ کشور است
حصارها را درهم بکوب
**************************************************
شعری از صائب، با نام نبض موج
روزگاري شد ز چشم اعتبار افتاده ام
چون نگاه آشنا از چشم يار افتاده ام
دست رغبت كس نمي سازد سوي من دراز
چون گل پژمرده روي مزار افتاده ام
اختيارم نيست چون گرداب در سر گشتگي
نبض موجم در تپيدن بي قرار افتاده ام
عقده اي هرگز نكردم باز از كار كسي
در چمن بي كار چون دست چنار افتاده ام
همچو گوهر گر دلم از سنگ گردد دور نيست
دور از مژگان ابر نوبهار افتاده ام

بخش پاياني دوازده تز درباره سوسياليسم واقعا موجود
ادامه از پست قبلي :
۲ _ آنچه رسانه هاى محافظه كار يا ليبرال «مرگ كمونيسم» مى نامند، در واقع بحران سيستم سلطه جويانه و ديوان سالارانه اى از توسعه است كه اول بار در اتحاد شوروى در دهه هاى ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ بر روى بقاياى ويرانه هاى انقلاب روسيه پا گرفت. اين الگويى است كه بسيار پيش از اين كل يك نسل از متفكران و مبارزان هواخواه دگرگونى هاى بنيادى در نهادهاى موجود آن را بر پايه مبانى ماركسيسم به باد انتقاد گرفته و رد كرده بودند، كسانى چون لئون تروتسكى و كريستيان گيورگويچ راكوفسكى [كه در ۱۹۲۹ نوشت: «اتحاد شوروى از كشورى پرولترى به كشورى ديوان سالار بدل گشته كه جز خردك شررى از آتش پرولترى در آن باقى نمانده»م.]، ايزاك دويچر و آبراهام لئون، هاينريش برندلر و ويلى مونتسنبرك [رهبران حزب كمونيست آن سال هاى آلمان]، ويكتور سرژ [همرزم ديرين لنين و تروتسكى] و آندره برتون [شاعر شهير سوررئاليست و انقلابى فرانسوى و از ستايشگران آتشين تروتسكى]. چيزى كه در اروپاى شرقى به حال جان كندن و احتضار افتاده نه «كمونيسم» كه كاريكاتور بوروكراتيك آن است: انحصار قدرت در دستان نومن كلاتورا [nomenklatura، در لغت به معنى فهرست اسامى، نام حزب و سيستمى كه از سپيده دمان انقلاب تا شامگاه نظام كمونيستى در ۱۹۹۰ در شوروى بر كار بود. نومن كلاتورا متشكل از خواصى بود كه بر روال گزينش نامزدهاى تصدى مسئوليت هاى اجرايى حساس نظارت سفت و سخت و عملاً نبض قدرت سياسى را در دست داشت. م.]
۳ _ اين بحران در اتحاد شوروى نيز رفته رفته از پرده برون مى افتد، آن هم به شكلى متناقض تر: پس از چندين دهه بى جنبشى و ركود ديوان سالارانه، فرايند پرقدرتى به وقوع پيوست كه مرده ريگ نظام استالينى را نابود كرد؛ نيروى محرك آن فرايند جدلى ديالكتيكى بود بين اصلاحات از بالا _ كه ميخائيل گورباچف و همكارانش بانى آن بودند _ و تكاپوى دموكراتيك از پايين _ جبهه هاى خلق و انجمن هاى سوسياليست، هوادار محيط زيست و اصلاح طلب. سياست اصلاحى كه سران كنونى شوروى در پيش گرفته اند، اقدامى است مركب از مواد مختلف در تاييد و تشويق اصلاحات: آميزه اى از فضاى بازى بى سابقه در سياست (گلاسنوست) و بازسازى اقتصاد با محوريت بازار (پرسترويكا) كه برخى حقوق سنتى كارگران را به مخاطره مى افكند و برخى ابتكار عمل هاى بسيار مثبت در جهت خلع سلاح هسته اى در تركيب با كاهش چشمگير حمايت از انقلاب هاى جهان سوم (خاصه در آمريكا مركزى).
۴ _ در نبرد سياسى و اجتماعى كه هم اينك در اتحاد جماهير شوروى و ديگر جوامع غيرسرمايه دارى، خواه در درون نومن كلاتورا و خواه در متن جامعه مدنى، برپا گرديده براى برون شدن از بن بست الگوى استالينى چند گزينه بديل به نظر مى آ يند: ۱ _ حفظ نظام سياسى اقتدارطلب به شرط اعمال اصلاحات اساسى بر مدار اقتصاد بازار _ الگوى دنگ شائوپينگ [قوى ترين عضو حزب كمونيست چين در دوره اى ۲۰ ساله، يعنى تا ۱۹۹۷ سال مرگ شائوپينگ. او به نام توسعه اقتصاد و صنعت چين به گسترش روابط تجارى با غرب تاكيد كرد. همچنين وى از مقصران اصلى فاجعه سركوب معترضان سياسى در ۱۹۸۹ در ميدان تيان آن من به دست ارتش بود.م.] ۲ _ دموكراتيك ساختن نسبى ساختارهاى سياسى و گنجانيدن ساز و كارهاى بازار در ساختار مديريت اقتصادى _ اتحاد شوروى، بلغارستان، رومانى، ۳ _ برقرار كردن دموكراسى بر وفق الگوى غربى و جا انداختن كامل اقتصاد بازار _ يعنى استقرار مجدد نظام سرمايه دارى همان گونه كه در ساير كشورهاى اروپاى شرقى مى بينيم، ۴ _ دموكراتيك ساختن كامل قدرت سياسى و برنامه ريزى سوسياليستى/ دموكراتيك اقتصاد - طرح پيشنهادى اعضاى فعال و راديكال اتحاديه هاى كارگرى و اعضاى جناح هاى سوسياليست مخالف، طرحى كه تاكنون در هيچ جا جامه تحقق بر تن نكرده است.
۵ _درباره فرجام اين نبرد دست كم در كوتاه مدت، جاى چندانى براى خوش بينى نيست. در بيشتر كشورهاى اروپاى شرقى، جنبش ها و نهضت هاى بنيادستيزى كه در راه دفاع از بديل سوسياليستى / دموكراتيك پيكار مى كنند يا به نوعى از پيوند با سنت ماركسيستى دم مى زنند، حتى آنهايى كه كوله بارى از تجربه هاى تلخ تاريخى در نبرد با نظام ديوان سالارى داشتند، تن به شكست داده اند. علاوه بر اسباب و عللى كه بعضاً به ويژگى هاى هر كشورى برمى گردد، يك عنصر مشترك در همه آنها هست كه مى تواند چون و چراى اين شكست را شرح دهد: طى چهل سال، سوسياليسم و ماركسيسم با نظام ديوان سالار استالينى يكسان انگاشته شده بود. اين تنها نكته اى است كه مدافعان حكومت هاى شرقى و مخالفان غربى شان، راديو پراگ و راديو اروپاى آزاد، بر سر آن اتفاق نظر داشتند _ اين نكته كه دولت هاى ياد كرده جملگى سوسياليست بوده و سران شان همواره به سياست هاى ماركسيستى عمل مى كرده اند. در مواجهه با اجماعى چنين متحد و مهيب، عقيده و نظر گروهى قليل از دگرانديشان ماركسيست چگونه مى توانست عرض اندام كند؟ بله، شكى نيست كه بنگاه تبليغات غربى درصدد برآمده تا از موقعيت پيش آمده به نفع اغراض خويش بهره بردارى كند. اما چه كسى مى تواند دكارت را مسئول جنگ هاى استعمارى فرانسوى ها بشمارد، چه كسى حاضر است عيسى را از بابت جنايت هاى دادگاه هاى تفتيش عقايد نكوهش كند، حتى كسى حاضر نيست گناه تجاوز آمريكايى ها را به خاك ويتنام به گردن تامس جفرسن اندازد. با اين همه مى بينيم كه بسيارى چنان سخن مى گويند كه پندارى كارل ماركس فرمان ساخت ديوار برلين را صادر و چائوچسكو را براى رهبرى حزب كمونيست رومانى نامزد كرده است.
۶ _ هيچ دليلى براى پذيرفتن مدعايى نداريم كه اقتصاددانان نظام هاى موجود، ايدئولوگ هاى نوليبرال، سران سياسى غرب و سرمقاله نويسان جريان فكرى غالب سعى دارند به عنوان حقيقتى بديهى و روشن تر از روز به ما قالب كنند: اين مدعا كه اقتصاد بازار، سرمايه دارى و نظام مبتنى بر اصل سود و بهره امروزه تنها گزينه عملى است، خصوصاً بعد از شكست اقتصاد فرمايشى دولت هاى تماميت خواه در كشورهاى غيرسرمايه دارى _ نظامى كه در آن گروهى كوچك از فن سالاران (بى كفايت) تكليف اقتصاد را معين و با خودسرى و زورگويى تصميم هاى خويش را به جامعه حقنه مى كردند. گزينه ها به هيچ روى محدود به اين دو نمى شود، راه سوم (Tertium datur) همانا برنامه ريزى دموكراتيك به دست جامعه اى است كه افراد آن بعد از بحث هاى همگانى و تكثرباورانه اولويت هاى سرمايه گذارى و گزينه هاى اصلى اقتصادى و خط مشى هاى عمومى اقتصاد را تعيين مى كنند- اين يعنى دموكراسى سوسياليستى.
۷- بسيارى از اقتصاددانان اصلاح طلب و سران كشور هاى بلوك شرق اين اصل جزمى را به ميان آورده اند كه بين اصلاحات بازار - محور اقتصادى از يك طرف و دموكراسى سياسى «آزادى» اقتصادى و آزادى سياسى از طرف ديگر ارتباطى مستقيم و منطقى هست. الگوى آزموده دنگ شائوپينگ مثال نقض مناسبى براى رد اين داعيه است، همچنين اوضاع و احوال بسيارى از كشور هاى جهان سوم كه اقتصاد هاى نوليبرالى را با قالب هاى به غايت اقتدارطلبانه قدرت دولتى به هم آميخته اند. وانگهى تجربه اخير چينى ها نشان مى دهد كه گرچه اصلاحات بازارمحور ممكن است با رفع برخى معضلات ناشى از برنامه ريزى هاى مركز مدار ديوانسالارى اندك زمانى گره از كار فروبسته جامعه بگشايند، به نوبه خود مشكلات تازه اى بار مى آورند كه كم از معضلات سابق نيستند: بيكارى، كوچ دسته جمعى روستاييان به شهر ها، فساد، تورم، افزايش نابرابرى هاى اجتماعى، كاهش خدمات اجتماعى، گسترش دامنه بزهكارى، افتادن زمام اقتصاد به دست بانك هاى چندمليتى.
۸- جنايت هايى كه رژيم هاى ديوانسالار به نام كمونيسم و سوسياليسم مرتكب شدند- از پاكسازى هاى خونبار دهه ۱۹۳۰ گرفته تا تجاوز به خاك چكسلواكى در ۱۹۶۸ _ به نفس اميد و اعتقاد به آينده اى سوسياليستى لطمه هاى عميق زد و به تقويت و تحكيم ايدئولوژى بورژوايى در ميان خيل كثيرى از آحاد جامعه در هر دو بلوك شرق و غرب انجاميد. با اين همه اميد دست يافتن به جامعه اى آزاد و استوار بر برابرى دموكراسى اجتماعى و اقتصادى، خودمختارى و نظارت از پايين در عمق جان بسيارى از اعضاى طبقه كارگر و نيز جوانان هم در شرق و هم در غرب ريشه دوانيده است. از اين منظر سوسياليسم و كمونيسم نه در جامه دولت هاى «موجود» بلكه به عنوان برنامه و طرحى سرشار از اميد به مدت يك قرن و نيم الهام بخش مبارزات رهايى بخش قربانيان سرمايه دارى و استكبار جهانى بوده و مادامى كه استثمار و ستم از زمين ريشه كن نشده زنده و شاداب خواهد ماند.
۹- در وضعيت بحران زده كنونى حالت دستپاچگى، سردرگمى و آشفتگى ايدئولوژيك عميقى كه در بسيارى از چپگرايان مى بينيم كاملاً طبيعى است. حتى آنانى كه حاضر نشده اند ميراث ماركسيسم را يكسره بر طاق نسيان بگذارند، رفته رفته مهياى يك عقب نشينى درست و حسابى مى شوند. گرايش غالب«چپ» خواه در شرق خواه در غرب- جز چند استثنايى انگشت شمار يعنى بدعت گذاران و دگرانديشانى كه هنوز به ضرورت انقلاب اجتماعى ايمان دارند- در دفاع از «مدرن سازى» ماركسيسم و ضرورت سازگار نمودن آن با انديشه هاى غالب روز با ليبراليسم و فرد پرستى و تحصل گرايى و بالاتر از همه با اقتضائات بازار با بت هاى آن آيين ها و مناسك آن و با عقايد و اصول جزمى آن داد سخن مى دهد. اين ديدگاه ريشه شكست «سوسياليسم واقعاً موجود» را در كوشش بى فرجام انقلاب روسيه براى گسستن از الگوى تمدن سرمايه دارى و قطع ارتباط (لااقل در برخى حوزه ها) با بازار جهانى مى داند؛ بر اين اساس مدرن شدن ماركسيسم در گرو گردن نهادن به قوانين سرپيچى ناپذير سيستم اجتماعى و اقتصادى بلوك غرب است. گرايش شمارى از حزب هاى كمونيست شرق و غرب به قواعد دموكراسى اجتماعى يكى از قالب هاى اصلى تلاش در راه رقيق سازى پروژه سوسياليستى است. چيزى كه توام با دور ريخته شدن آب (بى نهايت) آلوده _ يعنى همان ماهيت ضددموكراتيك، بوروكراتيك و غالباً توتاليتر جوامع غير سرمايه دار و دم و دستگاه برنامه ريزى مركزمدارشان _ مفت و مسلم از دست مى رود، ايده اى است كه هنوز به مرتبه بلوغ نرسيده _ يعنى ايده برگذشتن از سرمايه دارى و حركت به سوى اقتصادى متكى بر برنامه ريزى دموكراتيك. آنچه در اين كوشش معطوف به «آشتى و كنار آمدن با واقعيت» عرضه مى شود (اگر از ضابطه احترام برانگيز هگلى مدد جوييم) نه ارزش هاى جهانشمولى _ چون مردمسالارى، حقوق بشر، آزادى بيان، برابرى اجتماعى، همبستگى [بين المللى]- است كه در طول حكم روايى نظام استالينى نفى يا تحريف شدند، بلكه ارزش هايى- چون «رقابت آزاد»، «كسب و كار آزاد»، سياست پول مدارى، فرهنگ بازارى _ است كه خواص و نخبگان غربى امروزه بيش از هر زمانى سنگ شان را به سينه مى زنند.
۱۰- شكى نيست كه بايد ماركسيسم را به پرسش گرفت، در بوته نقد گذاشت و به نو ساختنش همت گماشت، اما نه به آن علت كه منتقدان بورژواى آن مى گويند، دقيقاً برعكس: به اين علت كه گسست ماركسيسم از الگوى توليدمدار سرمايه دارى صنعتى و بنيادهاى تمدن بورژوايى مدرن چندان كه بايد ريشه اى و بنيادى نبوده است. ماركس و ماركسيست ها، خاصه در ارائه توسعه نيروهاى مولده به عنوان شالوده عينى انقلاب و به عنوان برهان اصلى دفاع از مشروعيت سوسياليسم، اغلب به همان راهى رفتند كه ايدئولوژى پيشرفت در قالب قرن هجده و نوزدهى آن پيش پايشان نهاده بود. در برخى صورت هاى عوامانه ماركسيسم، منتهاى آمال انقلاب اجتماعى نه سازمان دهى دوباره جامعه بر پايه برادرى و برابرى، نه رسيدن به «مدينه فاضله» اى با راه و رسمى تازه در توليد و زيستن، با نيروهاى مولده اى داراى ماهيت و كيفيت متفاوت بلكه صرفاً حذف آن مناسبات توليدى است كه سد راه توسعه مطلق العنان نيروهاى مولده قلمداد مى شوند. در «سرمايه» ماركس- به جز يكى دو عبارت- مشكل بتوان موادى يافت كه به فهم اين مهم يارى رساند كه «رشد نيروهاى توليدى» ممكن است با ويران سازى تدريجى محيط زيست طبيعى، بقاى نوع بشر را به خطر افكند.
ماركس در مقام يك عالم اجتماعى همواره از چنبره الگوى بورژوايى/ پوزيتيويستى بيرون نبود، الگويى كه قالب معرفتى علوم طبيعى را (توام با قوانين آن، موجبيت على آن، پيش گويى هاى سراپا عينى آن و اعتقادش به تكامل خطى) به گونه اى دلبخواهى به حوزه تاريخ تعميم مى داد- رويكردى كه نوع خاصى از ماركسيسم از پلخانف [متوفاى ۱۹۱۸] تا لوئى آلتوسر [متولد ۱۹۱۸]، آن را تا نهايت نتايج منطقى اش پيش برد.
۱۱- گوهر ماركسيسم را در جاى ديگرى بايد جست- در فلسفه پراكسيس و روش ماترياليستى ديالكتيكى، در تحليل بت وارگى كالاها و ازخودبيگانگى ناشى از سرمايه دارى، در نظرگاه خود رهاسازى انقلابى كارگران و در جامعه بى طبقه و بى دولت آرمانى آن. از همين روى است كه ماركسيسم همچنان نيروى بالقوه خارق العاده اى براى تفكر و عمل نقاد و درهم كوبنده نهادهاى موجود به شمار مى رود. نوسازى ماركسيسم بايد بناى خود را بر ميراث انسان محورانه، مردم سالارانه، انقلابى و ديالكتيكى به جا مانده از خود ماركس و برترين شاگردان مكتب وى نظير رزا لوكزامبورگ و لئون تروتسكى و آنتونيو گرامشى بگذارد، يعنى بر شالوده سنتى كه طى دهه هاى ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ به دست نيروهاى ضدانقلاب، نظام استالينى و فاشيسم سركوب شد. افزون بر اينها ماركسيسم براى آنكه هرچه ريشه اى تر از تمدن بورژوايى بگسلد، بايد بتواند چالش هاى عملى و نظرى اى را كه جنبش هاى زيست بومى و فمينيستى، الاهيات آزادى بخش، و هواخواهان صلح پيش كشيده اند در كلى واحد متحد سازد. اين امر در گرو افكندن طرح تمدنى نو است كه صرفاً صورت مترقى ترى از نظام سرمايه سالار صنعتى متكى به توسعه تحت نظارت دولت همان نيروهاى مولده نباشد، بلكه بالكل راه و رسمى تازه در حيات بشر باشد: استوار بر ارزش كاربرد و برنامه ريزى دموكراتيك، انرژى هاى جايگزين شونده و حفظ زيست بوم هاى طبيعى، برابرى نژادى و جنسيتى، برادرى و خواهرى و همبستگى بين المللى استيلاى جهان گستر نوليبراليسم و مدرنيزاسيون بورژوايى در حال حاضر از اين واقعيت نشأت گرفته كه دموكراسى اجتماعى [در غرب] و نظام مابعداستالينى [در شرق] هيچ يك قادر به ارائه بديلى با معنى- كه در آن واحد، راديكال و دموكراتيك باشد- در برابر نظام سرمايه دارى جهانى نيستند.
۱۲- ماركسيسم امروز بيش از هر زمان ديگر، به قول خود ماركس، بايد ميان به نقد بى رحمانه هرآنچه موجود است بندد. ماركسيسم بايد با رد هر قسم دفاعيه مدرنيستى از نظم جاافتاده موجود و با خوددارى از پذيرفتن گفتارهاى واقعيت زده اى كه بازار سرمايه دارى يا استبداد ديوان سالارى را مشروع جلوه مى دهند، جلوه گاه معنايى شود كه ارنست بلوخ از آن به «اصل اميدوارى» به آرمان شهر جامعه اى از بند رسته تعبير مى كرد. [بلوخ (۱۹۷۷-۱۸۸۵) در جوانى (۱۹۱۸) كتابى نگاشت با عنوان «روح ناكجا انديشى» و در آن موعودباورى يهودى را با بصيرت هاى معنوى ماركسيسم به هم آميخت و در حوالى ۷۰ سالگى اثر عظيم دو جلدى خود را با عنوان «اصل اميدوارى» به رشته تحرير كشيد، در باب قواى برآشوبنده عرفان انقلابى و ناكجاانديشى هاى بزرگ.م] بارى ماركسيسم براى همه پرسش هاى مربوط به چند و چون انتقال به سوسياليسم پاسخ هاى حاضر آماده ندارد: چگونه بايد دموكراسى نمايندگى و مستقيم را با هم تركيب كرد، چگونه بايد برنامه ريزى دموكراتيك را با بقاياى اجتناب ناپذير نظام بازار تدوين كرد، چگونه بايد رشد و توسعه اقتصادى را با اقتضائات حفظ زيست بوم هاى طبيعى وفق داد. هيچ كس نمى تواند ادعا كند كه حقيقت ملك طلق اوست؛ براى يافتن پاسخ اين پرسش ها بايد به بحث و تبادل نظرى باز و تكثرباورانه طى فرايند تعليم و تعلمى متقابل تن سپرد.
منبع : روزنامه شرق، آبان ۱۳۸۴

متن زير از روزنامه شرق (ره) مي باشد، مربوط به تاريخ 17 آبان 1384، متني جالب و خواندني:
دوازده تز درباره بحران سوسياليسم واقعا موجود
يادداشت مترجم:
سال ۱۹۸۳ صد سال پس از مرگ ماركس و هفت سال پيش از فروپاشى دستگاه دولتى عظيمى كه مدعى زنده نگه داشتن نام ماركس بود، ماركسيست جوان يونانى تبارى به نام الكس كالينيكوس در رد سيستم موسوم به «سوسياليسم واقعاً موجود» چنين نوشت: «اتحاد جماهير شوروى و خانواده اش، در واژگان ماركسيستى، نه چونان نوعى سوسياليسم بل چونان مواردى از سرمايه دارى دولتى ديوان سالار است، نوعى از همان نظام اجتماعى استثمارگر كه در غرب وجود دارد.» («انديشه انقلابى ماركس»، ترجمه پرويز بابايى، ص ۱۱) به زعم وى، ماركسيسم و سوسياليسمى كه در بلوك شرق بروز و ظهور و موجوديت يافت در حقيقت نفى سوسياليسمى بود كه ماركس پيش نهاده بود. آنچه در دولت هاى (به تعبير ميشل لووى) «غير سرمايه دارى» اروپاى شرقى تاسيس شد، نه برخود رهايى طبقه كارگر كه بر استثمار آن استوار بود. كالينيكوس در ۱۹۸۳ نوشت: «هر كس به تفكر ماركس وفادار مانده بايد از صميم قلب و با تمام وجود براى سقوط رژيم هاى «سوسياليست واقعاً موجود» فعاليت كند.» ميشل لووى مقاله «دوازده تز» را پس از سقوط دولت هاى بلوك شرق و در آستانه سقوط كامل امپراتورى شوروى نگاشت. او بحران سوسياليسم واقعاً موجود را مجال مناسبى مى داند براى نقد صحيح، غيربورژوايى و نوسازى ماركسيستى عقايد ماركس. از ديد او ضعف اساسى انديشه ماركس (و انگلس) يكى ديدگاه اكونوميستى _ دترمينيستى و ديگرى عدم گسست ريشه اى از بنيادهاى تمدن بورژوايى است. لووى عظيم ترين نيرو را براى مقابله با نظام جهانى سرمايه (خاصه پس از سقوط بلوك شرق) توده كارگران مزدبگير (اعم از كارگران صنعتى، يقه سفيد و كاركنان بخش خدمات و كارگران كشاورزى و روزمزدى كه اكثريت جمعيت جهان را تشكيل مى دهند) مى داند، توده اى كه سرمايه بى محابا از آن بهره كشى مى كند. (نك: «مانيفست پس از ۱۵۰ سال»، ترجمه حسن مرتضوى، صص ۲۷۴ _ ۲۵۹).
۱ _ چيزى كه هنوز به دنيا نيامده چگونه ممكن است بميرد: كمونيسم نمرده است چون هنوز زاده نشده است. اين سخن درباره سوسياليسم نيز صادق است. آنچه رسانه هاى غربى تحت نام «دولت هاى كمونيست» و ايدئولوژى رسمى شرق تحت عنوان «سوسياليسم واقعاً موجود» درباره اش حرف مى زنند، اصلاً وجود خارجى نداشت. آنها را در بهترين حالت مى شد «جوامع غيرسرمايه دارى» نام نهاد كه مالكيت خصوصى را در ابزارهاى اصلى توليد ملغى كرده بودند، اما تفاوت آنها با سوسياليسم زمين تا آسمان بود _ سوسياليسم صورتى از جامعه است كه در آن توليدكنندگان متحد و همراه سكان داران فرايند توليد هستند، جامعه اى استوار بر وسيع ترين شكل دموكراسى اقتصادى، اجتماعى و سياسى، جامعه اى همسود كه از يوغ استثمار و ستم طبقاتى، قومى و جنسيتى در هر شكل آن رهيده باشد. اين جوامع «واقعاً موجود» قطع نظر از كام يابى ها و ناكامى هاى اقتصادى و اجتماعى مختلف شان، در يك كمبود بنيادى با هم اشتراك داشتند: كمبود دموكراسى، بيرون گذاشتن كارگران، يعنى حذف اكثريت افراد جامعه از دايره قدرت سياسى. حقوق دموكراتيك _ آزادى بيان و آزادى تشكل هاى مردمى، حق راى همگانى، تكثرباورى سياسى _ برخلاف تصور رايج نه «نهادهاى بورژوايى» محض بلكه حاصل جد و جهد بى امان جنبش كارگران اند. محدود كردن آنها به اسم سوسياليسم چيزى جز استبداد ديوان سالارانه نيست. همان گونه كه رزا لوكزامبورگ (آن حامى پروپا قرص انقلاب روسيه) در خلال نقدى همدلانه و برادرانه در ۱۹۱۸ [يك سال پس از پيروزى انقلاب] به بلشويك ها هشدار داد: «بدون انتخابات سراسرى، بدون مبارزه آزادانه افكار عمومى، زندگى در يك يك نهادهاى دولتى و عمومى جامعه رنگ خواهد باخت و جز ظاهرى بيرنگ از آن به جا نخواهد ماند كه در آن يگانه عنصر فعال جامعه نظام ادارى و ديوانى خواهد بود.» اگرچه برخى ابعاد تكثرباورى و حكومت مردمى كارگرى در فاصله سال هاى ۱۹۱۸ تا ۱۹۲۳ همچنان باقى ماند، روز به روز اقدامات خودسرانه و سلطه جويانه بيشترى به عمل مى آمد. اين خطاى نابخشودنى _ به اضافه عواملى چون عقب ماندگى، جنگ داخلى، قحطى و مداخله هاى خارجى در اتحاد شوروى طى اين سال ها _ زمينه ساز پيدايش ديوان سالارى بى در و پيكرى شد كه همچون غده اى بدخيم سرانجام حزب بلشويك را فروپاشاند و به پيشوايى تاريخى آن مهر پايان زد.
ادامه دارد ...

|
به مناسبت 101 سالگي سالوادور آلنده، رئيسجمهور سوسياليست شيلي |
هنوز هم نام سالوادور آلنده در شيلي همچون آتشي است پنهان شده در زير خاکستر. رئيسجمهور آزاديخواه شيلي که با کودتاي آگوستو پينوشه، وزير دفاع دولت آلنده از قدرت برکنار شد اگرچه آلنده برکنارياش از قدرت را نديد و پيش از آنکه مجبور به ترک کاخ رياستجمهوري شيلي شود، با شليک يک گلوله به زندگي خود پايان داد. اما سالوادور آلنده که بود و از کجا به رياست جمهوري شيلي رسيده بود؟
سالوادور آلنده در 26 ژوئن 1908 به دنيا آمد، او دور از قدرت و نيز دور از نسل صاحبان قدرت زندگي نميکرد. خانوادهاش از چندين نسل قبل در شيلي صاحب نفوذ بودند. پدرش وکيل دادگستري بود و او درکودکي براي تحصيلات ابتدايي نزد عمويش در پايتخت فرستاده شد. عموي آلنده شهردار سانتياگو بود و همسايه دوران کودکي خانه عمو، سرهنگ کارلوس ايبانز دل کامپو بود که بعدها رئيسجمهور ديکتاتور شيلي شد و آلنده به مبارزه با او پرداخت. پدربزرگش رامون آلنده معروف به آلنده سرخ بود. هم به دليل نظريات راديکالش و هم رنگ سرخ موهايش. رامون آلنده پزشکي محقق بود که نخستين زايشگاه شيلي را تاسيس کرد. رامون آلنده در کنار طبابت عضو حزب راديکال بود و هشت سال نيز نماينده پارلمان بود. پدربزرگ عضو لژ فراماسونري و استاد فراماسون شد و از اين سبب دشمني کليسا را همراه خود کرد. بعد از مرگ پدربزرگ، فرزندش سالوادور آلنده کاسترو، پدر آلنده به عنوان سردفتر اسناد رسمي و استاد بزرگ فراموسونر زندگي خوبي را ميگذراند و کمتر در مباحث سياسي شرکت ميکرد.
در سال 1916 سالوادور هشت ساله بود که خانواده براي يک ميهماني به کاخ رياست جمهوري شيلي، موندا دعوت شده بود. او اما به گريه افتاد و فرياد زد که «نميخواهد به موندا بيايد. رويايي که همه شيلياييها دارند را او ندارد و نميخواهد رئيسجمهور شود و ترجيح ميدهد که يک گاوچران آزاديخواه باشد.» او اما در 14 سالگي به سياست علاقه نشان داد. در اين سن و سال با کفاش آنارشيست ايتاليايي، خوان دومارکي روابطي دوستانه پيدا کرد و بعد از مدرسه به ديدن او ميرفت، بعدها خودش درباره آن روزها گفته بود: «او در تکامل ايدئولوژي من شديدا تاثير گذاشت. هرچند او 60 سال داشت اما با علاقه تمام با من حرف ميزد. او به من شطرنجي آموخت و کتاب امانت ميداد.» به اينترتيب آلنده نوجوان آثار انديشمندان سوسياليست، فيلسوفهاي آلماني و قبل از هرچيز آنارشيستهاي روس را مطالعه کرد.
پس از دبيرستان ابتدا داوطلب گذران دوره سربازي شد تا خللي در تحصيل دانشگاهياش ايجاد نشود. تصميم گرفته بود که همچون پدربزرگ پزشک شود. در 1926 تحصيلات خود در رشته پزشکي را آغاز کرد. دوران دانشجويياش مصادف شد با رياستجمهوري همسايه دوران کودکياش کارلوس ايبانز که به «موسوليني آمريکاي لاتين» شهرت داشت. آن زمان جنبش دانشجويي عليه ديکتاتور فعاليت ميکرد و آلنده يکي از معروفترين رهبران اين جنبش بود. او از 1927 رئيس هيات نمايندگي دانشجويان دانشکده بود و از 1930 نايب رئيس فدراسيون دانشجويان و عضو شوراي دانشگاه بود و درعين حال سازمان دانشجويان سوسياليست پيشرو را رهبري ميکرد.
سرنگوني کارلوس ايبانز اما بهبود وضعيت سياسي در شيلي را موجب نشد. جانشين او خوان استبان مونترو بود که مخالفان سياسي را سرکوب ميکرد و با کمک ارتش اعتصابها و مقاومتها را درهم شکست. ديگر نه تنها چپها بلکه سياستمداران ليبرال هم عليه دولت به ستوه آمدند. سالوادور آلنده از اين زمان وارد فعاليت سياسي شد و درهمين دوران نيز براي مدتي بازداشت شد. او اما در دهه 30 هر روز بيشتر سياستمدار حرفهاي ميشد. درواقع رئيس انجمن پزشکي شيلي بود و مجله طب اجتماعي را منتشر ميکرد، اما بيشتر فعاليتش به عنوان رئيس حزب سوسياليست در شهر والپارايزو متمرکز بود. در همين زمان بود که حزب سوسياليست به سرعت رشد کرد به آن علت که در شرايط ناهنجار اجتماعي شيلي در دهه 30 بسياري از مردم به سوسياليسم اميد بسته بودند. در ژانويه 1935 کارگران راهآهن براي افزايش دستمزد خود اعتصاب کردند و در پي آن رهبران سوسياليستها از جمله سالوادور آلنده بازداشت شدند. آلنده اما زياد در زندان نماند و به شهري کوچک تبعيد شد. پس از دوره تبعيد اما در 1937 با اقبالي بزرگ به نمايندگي مجلس انتخاب شد.
در 1339 توسط آجيره سردا، رئيسجمهور وقت به وزارت بهداشت انتخاب شد و همان سال نيز با تنچا بوسي ازدواج کرد. در اين دوره آلنده در وزارت بهداشت برنامههايي براي بهبود وضعيت بهداشتي شيلي طرحريزي کرد. در 1944 اما آلنده همراه با پابلو نرودا، شاعر نامدار شيليايي به عنوان سناتور انتخاب شد. آلنده نامزد حزب کمونيست در شمال شيلي بود و در مبارزات انتخاباتياش ملي شدن صنايع مس و نيترات را خواستار شده بود. دو سال بعد با حمايت کمونيستها و آلنده و نرودا، گونزالس ويدلا به رياست جمهوري شيلي رسيد اما ويدلا تا آخر با کمونيستها نماند و حتي فعاليت حزب کمونيست شيلي را غيرقانوني اعلام و اعضاي آن را نيز بازداشت کرد. در همين زمان نرودا با نامي جعلي شبانه به آرژانتين گريخت اما آلنده جان به در برد و کرسي سناتورياش را هم حفظ کرد. اما او خود را براي يک هدف آماده ميکرد: براي دوران بعد از گونزالس ويدلا، که با انتخابات 1952 بايد آغاز ميشد. اينچنين بود که سالوادور آلنده در ميانه سالهاي دهه 60 ميلادي غالبا به شوخي ميگفت: «دراينجا رئيسجمهور شيلي آرميده است.» منظورش آن بود که سنگ نبشته گور او بايد چنين چيزي باشد. او سه بار کانديداي رياستجمهوري شد و هر سه بار شکست خورد. سالوادور آلنده که در هشت سالگي اصلا دلش نميخواست وارد کاخ موندا شود سال 1952 براي نخستين بار کانديداي رياست جمهوري شد. او نامزد احزاب چپ بود اما برنده انتخابات، ديکتاتور پيشين کارلوس ايبانز بود. آلنده سال بعد اما بارديگر به سناتوري انتخاب شد و همچنان تنها سناتور چپگرا باقي ماند.
در 1959 شرايط سياسي در آمريکاي لاتين به طور جدي تغيير کرد: پارتيزانهاي فيدل کاسترو و چهگوارا با موفقيت در هاوانا پايتخت کوبا جمع شدند و ديکتاتور باتيستا را سرنگون کردند. آلنده بلافاصله پس از انقلاب از کوبا ديدار و با چهگوارا ملاقات کرد. در اين سالها آلنده همواره اطمينان بيشتري مييافت که زماني انتخابات رياست جمهوري را خواهد برد. او به ميانه 50 سالگي رسيده بود. در 1966 او به رياست مجلس سنا انتخاب شد و از سوي چپهاي راديکال انقلابي مورد انتقاد قرار گرفت و در زاويه ديگر هم راستها خواهان استعفاي او بودند. آلنده در انتخابات رياستجمهوري 1970 سرانجام پيروز شد و وظايف رياستجمهوري شيلي را بردوش گرفت. آلنده در حقيقت انتخابات را برده بود اما نه راي اکثريت مردم شيلي را. او بر کشوري تقسيم شده حکومت ميکرد. يک سوم مردم شيلي با شوروشوق براي او جشن گرفتند. يک سوم به شدت او را رد کردند و يک سوم هم کم و بيش دربارهاش بيتفاوت بودند. براي پر کردن اين فاصلهها بود که آلنده برنامه خود را بر محور اصلاحات گذاشت و يک رئيسجمهور سوسياليست واقعي بود. درمقابل انتقادها تاکيد ميکرد که هرگز کنارهگيري نخواهد کرد. يکبار به فيدل کاسترو که درحال ديدار از شيلي بود گفت:«من به شما دوست و رفيق ساليان آرامش ميگويم که نه حواري مسيح هستم و نه مسيح. من يک مبارز راه حقوق اجتماعي هستم که وظيفهاي که مردم بر دوشم گذاشتهاند را انجام ميدهم. يک قدم عقب نخواهم نشست و کاخ موندا را زماني ترک خواهم کرد که وظيفهام را انجام داده باشم.» و چنين نيز شد و به هنگام کودتاي پينوشه، با پاي خود از کاخ موندا بيرون نرفت و نهايتا جنازهاش را از کاخ بيرون بردند.


از فراز تا فرود
دکتر سالوادور آلنده 62 ساله بود که مسووليت رياستجمهوري را بر دوش گرفت. در کتابهاي تاريخ انبوهي از مطالب درباره اصلاحات موردنظر آلنده و بهبود وضع فقرا ميتوان يافت ولي معمولا هيچ اشارهاي به حال و هوا و احساسي که آن روزها در فضا موج ميزد نيست. هيچ چيز دراين باره که در روز پيروزي آلنده خيابانهاي سانتياگو پر بود از جمعيتي خوشحال که بالا و پايين ميپريدند، فرياد ميزدند، يکديگر را در آغوش ميگرفتند و ميخنديدند. مردمي ساده، مردان با کفشهاي کار، زنان بچه به بغل و دانشجويان در محلههاي لوکس و حفاظت شده شهر که در گذشته کمتر پايشان به آنجا ميرسيد، براي رئيسجمهور منتخب خود هورا ميکشيد. در آن روز اما همه خوشحال نبودند. پيروزي آلنده از همان ابتدا بيم و بيميلي و مخالفت بخش محافظهکار جامعه را برانگيخت. مخالفان به حيله متوسل شدند: انتخابات زودرس. اما به چه دليل؟ چون آلنده از حمايت اکثريت برخوردار نيست. براي نخستين بار زمزمه کودتا به گوش ميرسيد. دوره سه ساله رياست جمهوري آلنده زمان دگرگونيهاي بنيادين اجتماعي بود: مصادره املاک بزرگ کشاورزي، ملي کردن شرکتهاي بزرگ به ويژه منابع و معادن مس و نيترات سديم، تصرف خودجوش و اغلب غيرقانوني کارخانهها توسط کارگران. اين سه سال دوران سربرآوردن و پيشرفت طبقه محرومان و رويارويي انقلاب صلحآميز با نخبگان اقتصادي جامعه و جناح سياسي راست بود. دوران خرابکاري و اعتصاب عليه دولت سوسياليستي که گاه با پول سازمانهاي اطلاعاتي آمريکا سازمان مييافت و نيز سالهاي درگيريهاي خياباني. دوران کشاکش ميان رئيسجمهور سوسياليست با جناح راديکال چپگرايان انقلابي بود که او را فردي اصلاحگر از جناج چپ ميانهرو و آدمي فرصتطلب ميشمردند.
آلنده طي سه سال رياست جمهورياش درمقابل چالشي مضاعف ايستاده بود. از يک سو جناح راست مصرانه ميخواستند که دولت جلوي تغييرات انقلابي را بگيرد و از سوي ديگر افراطيون چپ او را به احتياط بيش از اندازه و حتي خيانت به انقلاب متهم کردند. سال اول رياستجمهوري آلنده، سال رونق و شکوفايي اقتصاد بود. توليد به نحوي چشمگير رشد کرد و تورم و بيکاري کاهش يافت. قيمتها را همانطور که قول داده بود تثبيت کرد و همزمان دستمزدها را بالا برد. درمقابل اما در صنعت مس، محور کودتا در اقتصاد شيلي جاي متخصصين ماهر و باتجربه را کارمنداني دونپايه و بيتجربه گرفتند. در ساير بخشهاي اقتصاد نيز صاحبان شرکتهاي خصوصي که انتظار داشتند ملي اعلام شوند، سرمايهگذاري را متوقف کردند. بخش کشاورزي نيز درحالي که دستخوش هرج و مرج و اصلاحات بي رويه و کشمکش براي تصرف زمينها بود و نميتوانست به ميزان کافي مواد غذايي توليد کند. به اينترتيب بود که پيهاي بحران ريخته شد. همه چيز وارونه شد: سطح توليد پايين آمد، صادرات کاهش يافت، آلنده ناچار به وارد کردن جنس از خارج بود درحالي که به علت کاهش قيمت مس کسر بودجه داشت. پس آلنده دست به ذخيره ارزي برد و افزايش همزمان قيمتها سيل تورم را به راه انداخت. پس از سه سال در مراحل پاياني انقلاب صلحآميز سالوادور آلنده بازار سياه رونق تصورناپذيري يافته بود، گراني بيداد ميکرد و همه چيز ناياب بود. يک ماه پيش از کودتاي پينوشه خبرنگاران خارجي گزارش ميدادند که در سانتياگو به سختي ميتوان نان خريد. نظر عمومي اين بود که کشور فقط يک قدم با جنگ داخلي فاصله داشت. هواداران سياسي آلنده ميگفتند:«اين دولت مزخرفي است، اما مال خود ماست.» اين گفته کليد فهم خيزش مردم شيلي بود. بعد از خودکشي سالوادور آلنده نيز اسطورهاي را ساختند که بنابر آن رئيسجمهور در دفاع از کاخ لاموندا تا آخرين نفس پايداري کرده و درعين مبارزه به قتل رسيده بود. اسطوره را اما کوباييها ساخته بودند.
منبع : روزنامه اعتماد ملي !
![]()

Vecchia Maria
Vecchia Maria, stai per morire
voglio dirti qualcosa di serio
la tua vita è stata un
Non hai avuto amore d'uomo, salute e denaro
soltanto la fame da dividere con i tuoi
Voglio parlare della tua speranza
delle tre diverse speranze
costituite da tua figlia senza sapere come
Prendi questa mano d'uomo che sembra di bambino
tra le tue levigate dal sapone giallo
strofina i tuoi calli duri e le pure nocche
contro la morbida vergogna delle mie mani di medico
Ascolta, nonna proletaria
credi nell'uomo che sta per arrivare
credi nel futuro che non vedrai
Non pregare il dio inclemente
che per tutta la vita ha deluso la tua speranza
E non chiederà clemenza alla morte
per veder crescere le tue grigie carezze
i cieli sono sordi e sei dominata dal buio
su tutto avrai una rossa vendetta
lo giuro sull'esatta dimensione dei miei ideali
tutti i tuoi nipoti vivranno l'aurora
muori in pace vecchia combattente
Stai per morire vecchia Maria
trenta progetti di sudario
ti diranno addio con lo sguardo
il giorno che te ne andrai
Stai per morire vecchia Maria
rimarranno mute le pareti della sala
quando la morte si unirà all'asma
e consumerà il tuo amore nella tua gola
Queste tre carezze fuse nel bronzo
(l'unica luce che rischiara la tua notte)
questi tre nipoti vestiti di fame
sogneranno le nocche delle tue vecchie dita
in cui sempre trovavano un sorriso
Questo sarà tutto, vecchia Maria
La tua vita è stata un
non hai avuto amore d'uomo, salute, allegria
soltanto la fame da dividere coi tuoi
E' stata triste la tua vita vecchia Maria
Quando l'annuncio dell'eterno riposo
velerà di dolore le tue pupille
quando le tue mani di sguattera perpetua
riceveranno l'ultima ingenua carezza
penserai a loro. . . e piangerai
povera vecchia Maria. No non lo fare
Non pregare il dio indolente che per tutta una vita
ha deluso la tua speranza
e non domandare clemenza alla morte
la tua vita ha portato l'orribile vestito della fame
e ora, vestita di asma, volge alla fine
Ma voglio annunciarti
con la voce bassa e virile delle vendette
voglio giurarlo sull'esatta
dimensione dei miei ideali
Prendi questa mano d'uomo che sembra di bambino
tra le tue levigate dal sapone giallo
strofina i tuoi calli duri e le pure nocche
contro la morbida vergogna delle mie mani di medico
Riposa in pace vecchia Maria
riposa in pace vecchia combattente
i tuoi nipoti vivranno nell'aurora
LO GIURO !
Ernesto Che Guevara


سوسیالیسم
«سوسیالیسم به سیستمی اقتصادی اطلاق میشود كه در آن مالكیت منابع طبیعی و ابزارهای تولید كالا و خدمات همگانی است. اقتصاد سوسیالیستی در شكل ایدهآل خود، درست نقطهنظر مقابل سرمایهداری است. به عبارت دیگر در چنین سیستمی، كارگران و یا نمایندگان آنها در مورد چگونگی تولید و توزیع كالا تصمیم میگیرند و یا اغلب خود دولت، به نام تودههای مردم، در این موارد تصمیمگیری میكند. مهمترین عامل جذابیت چنین سیستمی نزد مردم، به ویژه طبقه متوسط و كارگر، «برابری» است.» «مفهوم كمونیسم به معنی مالكیت همگانی بر همه داراییها است. این مفهوم دلالت بر نظریه یا عمل آن دسته از مصلحان اجتماعی دارد كه از «زندگی در حالت اشتراكی، دفاع كردهاند. به عقیده آنها هیچ گونه قید و بندی از لحاظ نظارت سلسله مراتب اجتماعی وجود ندارد و بهرهمندی از مالكیت، وسایل تفریح و برای كل جامعه و برگزیدگان «اشتراكی» است».
در گرایش سوسیالیسم این نكته مورد توجه قرار میگیرد كه ترقی جامعه و پیدایی جهانی پر از عدل و داد، جز با انجام عمل جمعی و ارادی، تحققپذیر نیست. در این معنی، سوسیالیسم به معنای آگاهی از این واقعیت است كه صورت اقتصادی و اجتماعی، دیگر، تابع نیروهای طبیعی نیست؛ بلكه میتواند و باید توسط فرد انسانی مورد كنترل و هدایت قرار گیرد.
خاستگاه تفکر
تفكر سوسیالیستی در بسیاری از پیشگامان جامعهشناسی وجود داشته است؛ اما این كلمه در ربع دوم قرن 19 در انگلستان و فرانسه برای مشخص كردن جریانی كه در نتیجه انقلاب صنعتی، سیاسی و اقتصادی به وجود آمده بود، به كار رفت. مكتب «روبرت اون» از شروعكنندگان عمده سوسیالیسم در انگلستان، اصطلاح آن را تكوین كرده است. در سال 1842 روبرت اون رسالهای با عنوان «سوسیالیسم چیست» منتشر ساخت و با انتشار این رساله، اصطلاح سوسیالیسم، معروف و مشهور گردید. اما كاربرد این واژه در فرانسه اولین بار در سال 1827، در روزنامه «دوگلاب» به چشم میخورد. این روزنامه به سردبیری شاگردان هانری دوسن سیمون(1825-1760) اداره میشد. «در مقالهای در سال 1827 این روزنامه، چنین جملهای آمده بود: ما قصد فداكاری نداریم، اثر شخصیت بر سوسیالیسم كمتر از تأثیر سوسیالیسم بر شخصیت نیست.» در این مفهوم به جای تأكید گذاردن بر فرد، بر جامعه اهمیت داده میشود؛ لذا سن سیمون را میتوان، یكی از پیشگامان سوسیالیسم فرانسه دانست.
تا پیش از قرن بیستم مفهوم سوسیالیسم بیشتر یك رؤیا بود تا واقعیت. اما در حدود نیم قرن گذشته حكومتهایی با كمونیسم پیوند خورد و شوروی سابق، چین و دیگر كشورهای كمونیستی خود را جمهوری سوسیالیستی نام نهادند. در نزد برخی سوسیالیستهای آمریكایی، ظهور دولتهای دیكتاتوری كمونیستی با اقتصاد طراحی شده، باعث تحریف معنای سوسیالیسم میشود؛ زیرا این دولتها عملاً به مردم اجازه ندادند تا كنترل اقتصادی را كه به لحاظ نظری مالك آن بودند به دست گیرند. «برخی دیگر از حكومتهای مدعی سوسیالیسم نیز در وحشیانهترین رویدادهای تاریخ قرن بیستم دخالت داشتهاند؛ مثل كشتارها و تبعیدهای جمعی دوران حكومت استالین در شوروی. برخی از كشورهای سوسیالیستی جهان سوم نیز در پیشبرد رفاه اجتماعی و اقتصادی شهروندانشان، نسبت به همتایان غیر سوسیالیست خود، كارآمدتر بودند؛ مانند كوبا كه با استانداردهای بالاتری در زمینه سواد، آموزش عمومی، مراقبت بهداشتی و خدمات، نسبت به كشورهای غیر سوسیالیست همتای خود در آمریكای جنوبی دارد».
ویژگیهای اقتصاد سوسیالیستی
«اقتصاد سوسیالیستی» دارای سه ویژگی اصلی است:
1. مالكیت همگانی بر دارایی: اقتصادی سوسیالیستی به شمار میآید كه حق مالكیت بر دارایی، به ویژه داراییهایی كه از آن برای تولید كالا و خدمات استفاده میشود را محدود كرده باشند. قوانین ممنوعیت مالیكت دارایی به نحوی طراحی میشوند كه همگان بتواند صاحب خانه شوند و به كالاهای مورد نیاز دسترسی داشته باشند. كارل ماركس(1818-1883) بر این باور بود كه مالكیت خصوصی بر ابزار تولید سبب پدید آمدن برگزیدگان اقتصادی و تشدید طبقات اجتماعی است از این رو سوسیالیسم در جستجوی كاهش نابرابری اقتصادی و رسیدن به جامعه بی طبقه است.
2. تعقیب اهداف جمعی: تعقیب خواستههای فردی به ویژه كسب سود بیشتر، برخلاف روح جمعی است كه سوسیالیسم به دنبال آن است. ارزشها و هنجارهای سوسیالیستی آنچه را كه سرمایهداری، «روح كارآفرینی» میخواند، محكوم میكند و به همین دلیل تجارت خصوصی از زمره اعمال «بازار سیاه» به شمار میآید.
3. كنترل اقتصادی از سوی حكومت: سوسیالیسم این ایده كه اقتصاد بازار آزاد از خود مراقبت میكند و باعث رشد اقتصادی میشود، را مردود میشمرد. در عوض، به جای رهیافت رها كردن بازار به حال خود، حكومتهای سوسیالیستی، طراحی، نظارت و كنترل اقتصادی را در دست خود میگیرند. سوسیالیسم این ایده را نیز مردود میشمرد كه سرمایهداران كالاهایی را تولید میكنند كه مورد نیاز مصرفكنندگان است؛ در نظام سرمایهداری مصرفكنندگان از اطلاعات ضروری برای ارزیابی تولیدات مصرفی بیبهرهاند و در دام تبلیغاتی اسیر میشوند كه سرمایهداران بر سر آنها گستردهاند. از این رو در كشورهای سوسیالیستی تبلیغات نقشی ناچیز ایفا میكند».
چه گوارا و سوسياليسم
( نقل قول از سخنان چه درباره سوسیالیسم )
«ما با چشم انداز كمونيسم پا به عرصه نگذاشتيم كه همه چيز را از اول مشخص كرده باشيم. اين حقايق سوسياليسم و برخي حقايق خام درباره امپرياليسم ما را به سوي سوسياليسم راهنمايي مي كند.»
«در نظر ما هیچ تعریفی از سوسیالیسم به جز محو استعمار از انسان معتبر نیست.»
«سوسیالیسم بدون تغییر در ذهنیت مردم خلق نمی شود، بلکه با گرايش برادرانه در جامعه انساني شكل مي گيرد و هم در سطح فرد و هم در سطح جامعه اي كه سوسياليسم در آن بنا مي شود يا بنا شده است و در مقياس جهاني با همه كساني كه از ستم امپرياليسم رنج مي برند.»
«سوسیالیسم نه می تواند کلیشه ای باشد و نه تقلیدی، بلکه سوسیالیسم آفرینشی قهرمانانه است.»
«سوسیالیسم دیدگاه مادی ندارد و نمی تواند داشته باشد، زیرا سوسیالیسم راستین خود به منزله نفی ماتریالیسم است.»
«هدف مرکزی یک جامعه نوین سوسیالیستی خلق انسان هایی نوین است، انسان هايي مسوول و متعهد، با اخلاق و با فرهنگ و بالا ترين ارزش هايي كه يك انسان مي تواند بدست آورد. انسان هايي وطن پرست و در عين حال حساس نسبت به مردم تمام جهان.»
«ما برای برپائی جامعه و جهانی مبارزه می کنیم که در آن: دولت، مالکیت خصوصی، طبقات، داد و ستد، بازار، پول، قانون ارزش و جدائی انسانها از محصول کار محو می گردد. کار داوطلبانه می شود. تولید یا هرگونه فعالیت جمعی انسانها در راستای پاسخ به نیازهای رفاه و رشد آزادانه بشر سازمان می یابد. برابری کامل زن و مرد محقق می گردد و به هر نوع تبعیض جنسی، ملی و نژادی و.... پایان داده می شود.»
مقاله اي از چه گوارا پيرامون انسان و سوسياليزم در كوبا. چه گوارا معتقد بود : انسان از ديدگاه سوسياليزم آزاد بوده و از هر گونه بندگي مبرا ميباشد و ميپنداشت كمالات انسان بالاتر از آنست كه انسان ناگزير به توليد باشد . وي آموزش انسان نوين و توسعه تكنولوژي را به عنوان دو ستون اصلي ساختمان سوسياليزم ميدانست كه بايد در هر دو مورد ، كارهاي اساسي صورت گيرد .چه گوارا در بخشی از مقاله خود، كشور كوبا و رهبري آنرا بعنوان يك الگو معرفي ميكند و معتقد است كه روحيه انقلابي بايد همواره مورد صيقل قرار گيرد .
فيدل كاسترو در سخنراني خود كه در سال 1987 برگزار شد، از چه گوارا تمجيدنموده و از او بعنوان سمبل برتر ، و كمونيست برتر نام ميبرد و از همه مردم خواست كه او را سرمشق خود قرار دهند زيرا او مرد انديشه و عمل بود و انساني نوين در سوسياليسم. كاسترو در بخش ديگري از سخنان خود ، به تبيين پروسه تصحيح ميپردازد و از آن بعنوان راه حل هاي جديد براي مسائل كهنه ياد مي كند و تكيه نمودن به ايمان انساني را ، رمز موفقيت و ارائه راه معرفي مينمايد، وي در پايان سخنراني خود تاكيد مي كند كه فقط كمونيست و سوسیالیست است كه قادر به ساختن انسانهائي چون چه گوارا ميباشد .
با توجه به فروپاشي كمونيست جهاني و اصول آن ، و تاكيد چه گوارا و كاسترو براهميت سوسياليست وادامه راه ، و چاپ اين مقاله در زماني فعلي خالي از دقت نيست ، و به زنده بودن سوسياليسم تاكيد مي كند .
انسان و سوسياليسم در کوبا : چه گوارا
جنبش سوسياليستی : آنتونيو گرامشي
برنامه انتقالي براي انقلاب سوسياليستي : لئون تروتسكي
ایران و سوسیالیسم
فعالیتهای سوسیال دموکراتیک و کمونیستی در ایران از همان دوران انقلاب مشروطیت آغاز شد و در جریان مبارزه به تشکیل گروههای سوسیال دموکرات ( که تحت تاثیر انقلاب 1905 روسیه بودند ) با برنامه ای بورژوا – دموکراتیک منجر شد . با وجود دستاوردهای مثبت سوسیال دموکراتها در انقلاب مشروطیت و قیامهای متعاقب آن ، اما بدلیل عدم تکامل طبقه کارگر و ناتوانی از شناخت خصوصیات امپریالیسم و عوامل متعدد دیگر ، از ایفای نقش تاریخی خود بازماندند و شکست انقلاب مشروطیت مستولی شدن یک دوران رکود تا تشکیل حزب عدالت و سپس تاسیس حزب کمونیست ، فعالیتهای موثر سوسیال دموکراتیک در ایران را با رکود توام شد .
جنبش کمونیستی کارگری روسیه نقش مهمی در شکلگیری آگاهی کمونیستی و سوسیال دموکراتیک در جنبش کارگری ایران داشت . شکلگیری اولین هسته های سوسیال دموکراتیک در بین کارگران مهاجر و گسترش آن در ایران مباحثات و اختلاف نظرات جنبش سوسیال دموکراسی روسیه را در خود منعکس کرده و این پیوند سالهای متمادی در حیات جنبش کمونیستی ایران نقش ایفا کرده است . اولین اختلاف نظر استراتژیک حول انقلاب ایران انعکاسی از مواضع بلشویکها و منشویکها در روسیه بود .
1- ضبط کلیه اراضی ، دولتی یا فئودالها و مالکان ارضی ، تقسیم آن میان زارعین ، آزادی مطبوعات ، گفتار مجامع ، اشخاص ، احزاب ، اعتصابات ، تشکل ، تعلیمات عمومی اجتماعی ، تغییر سیستم مالیاتی ، مالیاتهای تصاعدی بر ثروت ، حق انتخابات عمومی با رای مساوی ، مخفی مستقیم و سایر خواستهای بورژوا – دموکراتیک اولین برنامه سوسیال دموکراسی برای انقلاب ایران بود .
2- تکامل گروه های سوسیال دموکرات منجر به تشکیل حزب عدالت شد و بموازات تکامل مبارزه طبقاتی در روسیه و پیروزی انقلاب اکتبر حزب عدالت به حزب کمونیست ایران تکامل یافت . حزب کمونیست ایران محصول تجزیه و ترکیب و تکامل گروه های سوسیال دموکرات در دو جهت سوسیال دموکراسی و کمونیستی ، بعبارت دیگر منشویسم و بلشویسم بود ( رجوع شود به جلسه 30 تن از سوسیال دموکراتهای تبریز و اختلاف بر سر شرایط عینی انقلاب )
3- در نتیجه جنگ و پیروزی انقلاب اکتبر در روسیه ، فرار و یا محدودیت ملاکین و سرمایه داران بزرگ ، کمیابی کالاها ، فعالیت مجدد صنایع کوچک داخلی را گسترش داد و صنایع ملی در پاسخ به نیازمندیهای داخلی انکشاف یافتند . در نتیجه تحکیم موقعیت بورژوازی داخلی و طبقه کارگر ، مبارزه بر ضد استعمار خارجی و علیه اشرافیت فئودال جان تازه ای گرفت ، تحت تاثیر انقلاب اکتبر ، موجهای جدید قیام از جمله به تشکیل دولت ائتلافی ( شورایی ) گیلان منجر شد .
4- موضع نسبت به ائتلاف رضا خان سید ضیأ ، هم در حزب کمونیست اتحاد شوروی که وقایع ایران را دنبال می کرد و هم در اولین کنگره حزب کمونیست ایران و در فاصله دو کنگره ( حول انقلابی و ملی دانستن این ائتلاف و یا ضد انقلابی دانستن آن ) به اختلافات دامن زد . این کنگره در 23 ژوئیه 1920 برگزار شد .
5- در پلنوم دوم که همزمان با شکلگیری کمینترن و مباحثات دورن آن ، پیرامون موضع در قبال جنبشهای رهائیبخش و نقش بورژوازی ملی در آنها تشکیل شده بود ، تزهای معروف حیدر خان به تصویب رسید . عملا حزب به دو گرایش دارای برنامه مجزا منقسم شد ( برنامه حزب کمونیست ، رجوع شود به کتاب " انقلاب ایران وظایف پرولتاریا" ص 135 و یا اسناد دیگر در این باره )
6- با پیروزی خط مشی انقلابی ، حزب کمونیست با گسترش تشکیلات خود در داخل و شرکت در مبارزه نقش مهمی در ارتقای آگاهی و سازمانیابی طبقه کارگر ایران ایفا کرد، تشکیل اتحادیه ها ، سندیکاها و سازماندهی اعتصابات در سراسر کشور از جمله اقدامات حزب کمونیست بود .
7-در این دوره بورژوازی ملی همراه با خرده بورژوازی مرفه و اقشار مختلف جامعه روشنفکری ایران که در جنبش دوران مشروطیت شرکت داشتند در هراس از تعمیق جنبش توده ای و بمنظور سهیم شدن در قدرت سیاسی به دنباله روی از رضا خان پرداختند. در این زمان بخشی از رهبری حزب کمونیست نیز بدام فریبکاریهای امپریالیسم انگلیس و عوامل آنها افتادند . آنها در وجود رضا خان آن عنصر" دموکرات وملی" را می دیدند که با هدف کسب استقلال سیاسی و اقتصادی و ندای جمهوریخواهی وارد صحنه سیاسی شده بود . جناح اپورتونیست معتقد بود که " با وجود دولت رضا خان و با حمایت پرولتاریا و حزب کمونیست از آن نه تنها می توان مبارزه ضد امپریالیستی را پیش برد ، بلکه گذار مسالمت آمیز به سوسیالیسم نیز امکانپذیر است " . گرایش فکری که در همین زمان در حزب کمونیست شوروی نیز بوجود آمده بود . و در کمینترن نیز حول این موضوع مباحثه بود.
8- کنگره دوم حزب کمونیست در 1306 منعقد شد ، تداوم مباحثات در کمینترن که در آنجا اساسا نسبت به جنبشهای بورژوا ملی موضع رادیکالی اتخاذ شد ، از یکسو و تاجگذاری رضا خان ، تبدیل شدن وی به بزرگترین فئودال زمان خود ، گسترش سرکوب و .... منجر به تحکیم موقعیت کمونیستها در کنگره و مرزبندی با انحرافات گذشته شد . حزب در این زمان ، با ایجاد تشکلهای توده ای کارگران و سازماندهی حوزه های حزبی در مناطق کارگری نقش بسیار مهمی در تحولات کشور بازی می کرد.
9- اما رضا خان با تمرکز قدرت سیاسی به سرکوب عنان گسیخته جنبشهای کارگری و ترقی خواهانه اقدام و با تصویب قانون سیاه 1310 به سرکوب حزب کمونیست و تشکلهای کارگری پرداخت . فعالیت کمونیستی تا 1320 بکلی ممنوع اعلام گردید. این امر با انحرافات حزب کمونیست شوروی همزمان بود .
10- جنگ جهانی دوم و ورود متفقین به ایران ، گذشته از تأثیرات منفی ، تأثیرات دیگری در ساختار اقتصادی اجتماعی ایران بر جای گذاشت . رشد صنایع داخلی طی این دوره به گسترش و قوام بورژوازی ملی از یکسو و طبقه کارگر از سوی دیگر انجامید . از مقطع 1320 که حکومت رضا شاه ساقط شد چندین سال فضای باز سیاسی به تشکیل احزاب ، اتحادیه های کارگری و گسترش مبارزه طبقاتی و ملی و غیره امکان داد . تشکیل حزب توده بر یک چنین زمینه ای صورت گرفت .
11- حزب توده محصول جنبش انقلابی و تکامل سازمانهای مارکسیستی نبود . نتیجه شرایط ویژه ای از اوضاع داخلی و بین المللی و حاصل تجمع افراد و عناصر نامتجانس از لحاظ ایدئولوژیک ، خصلت و ماهیت طبقاتی و اهداف مبارزاتی بود . مهمتر از آن بر اساس نیازهای جبهه های ضد فاشیستی و تحت تأثیر سیاست حزب کمونیست شوروی در این رابطه شکل گرفت و برنامه آن در مقطع تاسیس از برنامه اولین گروههای سوسیال دموکرات در دوران مشروطییت نیز عقب تر بود .
12- در این دوره حزب توده به بزرگترین حزب سیاسی ایران و خاورمیانه تبدیل شد. اما تفوق جهان بینی التقاطی ، بکار گیری اسلوب متافیزیکی در تمامی زمینه ها و انعکاس آن در برنامه و تاکتیکها ، رهبری حزب را در مقابل حوادث و جریانات روزمره خلع سلاح و به دنباله روی از حوادث سوق داد .
13- کودتای 28 مرداد ، شکلگیری دوباره ساختار متمرکز انحصاری دولتی که با سرکوب خونین جنبش کارگری و ترقیخواهانه همراه بود یک دوره رکود طولانی مدت را بر جنبش کارگری تحمیل نمود . علاوه بر آن تعمیق انحرافات و تحکم قدرت بوروکراسی در اتحاد شوروی تاثیرات زیانبار خود را بر جنبش کارگری ایران بر جای گذاشت و نقش بزرگی در شکست جنبش انقلابی وکارگری در این دوره و بوجود آمدن یک دوره رکود و گسست بیست ساله ایفا کرد .
14- تا اواخر دهه 40 بر زمینه اصلاحات ارضی و تفوق مناسبات سرمایه داری ، جنبش کارگری با وجود دیکتاتوری شاه مبارزات چندی را از سر گذرانده و در برخی موارد به دستاوردهایی نیز رسید .
15- در نتیجه رشد سرمایه داری و رفرمهای از بالای دولت در دهه چهل و سرازیر شدن میلیونها دهقان بسمت شهر ها و وارد شدن بخش زیادی از آنها در مشاغل کارگری مزید بر علت شد تا روحیات خرده بورژوازی سنتی و نگرشهای غیر ماتریالیستی و غیر طبقاتی در میان کارگران زمینه رشد یابند . طبقه کارگر نه تنها آماج جهانبینی غیر مارکسیستی توسط احزاب اپورتونیست بود ، بلکه اندیشه های مذهبی و روحیات دیر پای دهقانی با تمام عواقب خود بوسیله خیل دهقانان تازه پرولتر شده بدرون طبقه کارگر سرازیر شد و موانع زیادی در ارتقا آگاهی طبقاتی کارگران بوجود آورد .
16- بروز اختلاف در جنبش جهانی کمونیستی ، اختلاف بین چین و شوروی ، ناتوانی احزاب وابسته به قطب های اردوگاهی در پاسخ به مسائلی که به همراه رشد شتابان سرمایه داری در دهه 40 مطرح کرده بود ، گسترش صنایع و به تبع آن افزایش کمیت طبقه کارگر ، حل شدن برخی مسائلی که قبل از سلطه نظام سرمایه داری مطرح بودند ، همه و همه آن زمینه های عینی بودند که هم انشعابات متعدد را در احزاب قدیمی بوجود آورند و هم به شکلگیری احزاب و سازمان های جدید زمینه و میدان دادند .
17- تشکیل سازمانهای نظیر چریک های فدائی خلق ایران و سایر گروه ها و احزاب مشابه در پاسخ به این نیازها بود که با رشد و گسترش شتابان نظام سرمایه داری ضرورت عینی یافته بودند . سازمان فدائی با وجودیکه در پاسخ به نیاز جنبش طبقاتی و با هدف سوسیالیسم تاسیس شد و طی هشت سال مبارزه خونین از پشتیبانی طبقه کارگر و توده های مردم برخوردار گردید، اما بدلائل مختلف از جمله ساختار عینی اجتماعی و سطح تکامل جامعه ، وجود دیکتاتوری ، ترکیب عمدتا روشنفکری و فقدان برنامه ای پرولتری و .... عملا به محل تجمع عناصر گوناگون اجتماعی با اهداف و چشم اندازهای متفاوت و مبهم تبدیل شد . که تنها در شرایط رکود مبارزه طبقاتی میتوانست به حیات خود در چنین ساختار و اهدافی عموم خلقی ادامه دهد .
18- تشدید مبارزه طبقاتی و دریده شدن پوسته های پوپولیستی در جریان قیام و بعد از آن و انعکاس مبارزه طبقاتی در احزاب و جریانات سیاسی، سازمان فدائی را نیز به اجزای تشکیل دهنده خود تقسیم کرد و جنبش کمونیستی که امکان پیوند ارگانیک با طبقه کارگر و تشکیل حزب را بدست آورده بود اما در اختلافات خود گرفتار شد . بخشی از آن در حمایت از حاکمیت موجود کاملا موضع طبقاتی و انقلابی را ترک کرد. بخش دیگر که در موضع انقلابی قرار داشت در حالت پراکندگی ، مورد تعرض و سرکوب رژیم قرار گرفته و با عقب نشینی های مداوم و انشعابات متعدد عمدتا در خارج از کشور به حیات خود ادامه داد .
19- بعد از فرو نشستن گرد و خاک ناشی از فروپاشی اتحاد شوروی ، کمونیسم و سوسياليسم انتقادی در سطح جهان بشکفتن آغاز کرده است و بار دیگر شبح کمونیسم ، کمونیسمی که از شکست و پیروزیهای خود درس فراوان گرفته است ، خواب از چشمان سرمایه داری ربوده است . این کمونیسم و سوسياليسم در کشور ما نیز با نقد گذشته خود به دوران شکوفائی قدم میگذارد ، عناصر آن در میان پیشروان جنبش کارگری و فعالین جنبش کمونیستی-سوسياليستي صرف نظر از تعقلات تشکیلاتی شکل می گیرد . پیوند اجزا و عناصر این نهضت فکری و گسترش آن بویژه در درون جنبش کارگری ، زمینه وحدت جنبش کمونیستی-سوسياليستي و تشكيل حزب متحد انقلاب سوسياليستي را اجتناب ناپذیر می سازد .